
شما که مسافرت رفته و روزنامه خونده و دنیا دیده هستی بما بگو . همه جای دنیا ملت سعی میکنن روزای خوبشون رو فراموش کنن و دورش خط بکشن ؟ یا فقط ما اینمدلی ایم ؟ والا ما فکر میکردیم مردم میرن دوا درمون میکنن روزا و چیزای بدشون رو از یاد ببرن .ولی ما همش میگیم ولش کن ، وا بده . بهش فکر نکن . به چی فکر نکنیم ؟ به دوستای خوبمون که نیستن . به جاهای خوب که رفته بودیم باهم ، به قدیما در کل . عکسای مسافرت میبینیم آه میکشیم جای اینکه لبخند بزنیم بگیم ئه یادته ؟ خب یادمونه . چی یادمونه ؟ ما بنجامین باتنیم منتها یه فرقی که داریم اینه که بنجامین باتن پیر دنیا اومده بود و هی جوون و جوونتر میشد . ما پیر دنیا اومدیم هی پیر و پیرتر میشیم . یجا این وسطا خیلیامون میمیریم ولی حالیمون نیست . گندش که در اومد میکشیم کنار . بدون راهنما . یه گوشه آروم میگیریم و " بنگر به جاهان چه طرح بر بستم هیچ ِ" نامجو رو گوش میکنیم و به خودمون میخندیم .
آخرین عکس دسته جمعی ام به سالهای دهه هفتاد بر میگردد . سالهایی که چهارتا دوست درست و درمان داشتیم آنهم دلیلش مدرسه و کوچه بود . وگرنه از کجا باید میشناخیتم چهار تا آدم درست و درمان را ؟ پدر و مادرمان که همیشه ی خدا با همه در حال جدل و قهر و گیس کشی بودند همین بچه های کوچه مانده بودند که هجرت غیر موجه ی ما به مشهد همانها را هم پراند .
الان می نشینم با حسرت عکس ملت را نگاه میکنم توی شبکه اجتماعی . اینهمه دوستی و رفاقت برایم قابل باور نیست . نمیتوانم قبول کنم و بپذیرم که چرا اینهمه من تنهایم . ازدواج در آن سن و سال به نظرم می تواند یکی از دلایلش باشد ( امیدوارم یکسری مسائل را قاطی نکنی باهمدیگه رابطه زن و شوهری و پدر دختری جای خودش را دارد و این که دارم میگویم یک چیز دیگری است )
الان آن انزوای خود خواسته ی سالهای دور . آن " بگذارید تنها بمان " که جای خودش را داده است به " رفتند تنهایم گذاشتند " دارد بابایمان را در می آورد . الان تو دنبال رابطه هایی هستی که دوست داری ایجاد بشود . برای همین دیگر نمی توانی خودت باشی . نمیتوانی پرستیژت را حفظ کنی . من دلم میخواهد آدم درون گرایی باشم . اما دورو برم آدمهای دوست داشتنی ای هم باشند . الان باید از قالب خودم خارج بشوم .عین حرف زدن با زبان غیر والدت می ماند عین وقتی که داری انگلیسی تمرین میکنی . خودت نیستی . آن لهجه دیگر نیست . شخصیت کلامی نداری . یکی دیگری اصلن. داری فیلم بازی میکنی. میفهمی که ؟
1 بارها دیده ام آدمها عکسی از فرد معلولی را شر کرده اند که دارد از کوه مثلن بالا میرود یا دونده است یا کلا دارد تلاش میکند . بعدن این آدمهای توی عکس اکثرن خارجکی هستند . بعدن زیرش یا رویش مینویسند که اینو ببین غیرت دارد و اینها .و باید امید را از این یاد بگیری یا این فولان و بیسار چنتا لایک دارد ؟
2 خب واقعیت این است که آدم سالم و ورزشکار و باغیرتش در این کشور امید به زندگی ندارد . با خودش هی فکر میکند چطوری باید روزش را شب بکند ، چه برسد به آدم معلولش . وقتی یک پیاده رو ، یک عابر بانک ، یک اتوبوس مخصوص به خودشان ندارند . امید به زندگی جای خودش را دارد .
3 مدرسه ای که دخترم در آن مشغول تحصیل است شهریه اش سالی هشتصد و پنجاه هزار تومان است . هر بار خبر میرسد فولانی و بیساری بچه شان را از مدرسه کشیده اند بیرون . مدرسه دولتی که نمی شود برد - غیر انتفاعی اش بوی شاش میدهد تازه ! دولتی که دیگر چگر گوشه های مردم را عین گوسفند باهاشان برخورد میکنند - بعدن شما این را بیا مقایسه بکن با کشورهای درست و درمان دیگر که تا سن بیست سالگی آموزش و رفاهش مجانی است . آن هم کنار بچه هایی به زعم خودشان عادی
4 خب من از استثناها حرف نمیزنم ، که به قول سارتر : هرکسی فلج مادر زاد بدنیا بیایید اگر قهرمان المپیک نشود ، تنها خودش مسئول است . من از آدمهای عادی دارم الان حرف میزنم که باید شرایط اجتماعی ای مهیا بشود برایشان که رشد شخصی داشته باشند که نهایتن برسیم به اجتماع سالم .
5 یک چیز دیگر هم اینکه این مدال آوری در پارا المپیک به ضرر معلولان این کشور است . نیست ؟ مسئولان ذیربط روی ویرانه های جامعه معلولین با افتخار می ایستند و پرچمشان را هم فرو میکنند توی چشم و چال ملت فهیم . بعدن شما بیا وضعیت مسکن اینها را ببین . وضعیت معاششان را ببین . برو موسسه معلولین را ببین . بهزیستی خر را ببین . ندیدی هم ندیدی خداراشکر بکن که سالمی اصلن و برو به کارت برس. اینهم میشود
دوستم داری هنوز ؟
هنوزم به عشقمان وفاداری ؟ هنوزم نغمه های عاشقانه ام توی گوشت بیز بیز می کند ؟
هنوزم وقتی خواب هستی از گوشه لبت تف میرزد روی بالشت ؟
هنوزم آب دهانت میپرد توی حلقت وقتی خوابی ؟
هنوزم به بمن فکر میکنی ؟
هنوزم وقتی از حمام می آیی غر میزنی که چرا روی صابون مویی بود ؟
هنوز وقتی میخندی جیشت میریزد ؟
هنوزم میروی جاهایی که با من میرفتی و دوست داشتی سر به تنم نباشد که آنجا بردمت ؟
یکبار رفتیم باهم جیگر خوردیم و تو گفتی مردک گوه مرا چرا آوردی جیگرکی و کلی خندیدم . یادت هست ؟ بله من فقد خندیدم . درست میگویی . یادم هست
از وقتی تو رفتی من همش پتو را میکشم سمت خودم . چون تو همش همه پتو را می انداختی روی خودت . یکبار در نبودنت قایم کشیدم پتو را و دستم خورد به بالای تخت و دردم گرفت
وقتی تو رفتی من بالشت را بغل میکردم اما آن بالشت معیار خوبی نبود برای اندازه تو . خیلی گشتم تا تورا شبیه سازی کنم. پتورا چار لا کردم و باز سایز تو نشد . سر آخر مبل دونفره را آوردم توی تخت و بغلش کردم . ..
عزیزم ، دلبرم ، هانی ام
دوستت دارم قد تمام گوسفندهای سر بریده شده عید مبارک قربان .
قد تمام دودولهای بریده شده از ختنه ..
دوستت دارم قد تمامی کاندومهای مستعمل ِ پشت شمشدادهای پارک لاله ..
قد تمامی بواسیرهای کونهای رنجدیده ی بی پول
به قد تمامی فوحشهای خارو مادری خارج شده از دهان تاکسی چی ها بهم
دیدی چطور سرنوشت عین لاستیک دوچرخه ای که روی تاپاله گاو رد شده باشد مرا ، تورا از هم جدا کرد ؟
دهانش سرویس باد
دیشب شب بدی بود. اصلن میخواستم پیاده بروم یکجایی دیگر.هرجا غیر از خانه. اینکه آدمهای توی خانه گناهی ندارند من را تحمل کنند اگه میتوانستم وقتی میرفتم خانه که خواب باشند .
سخت شده است همه چیز. خیلی زیاد. این تنهایی بدجوری اذیتم میکند .دور از اجتماع و توی قفسی به اسم اینترنت . توی باغ وحش فیس بوک و دم تکان دادن برای اینها و لایک به مثابه بادام زمینی یا چس فیل برای میمونی که منم . برای گرگ خسته ای که منم.
داستان گرگ باغ وحش وکیل آباد را گفته ام برات ؟
که بی توجه به من و بقیه و ساکت و آرام گوشه قفسش . جای تاریک قفسش . داشت اشک میریخت ؟
تصور گرگ در من شکسته شد . تا حالا ندیده بودم . اشک حیوان دیده بودم . به خصوص اشک ماهی ها را در تنگ .اما یک گرگ که دوبرابر سگ بود و سیاه ومن فقط توی فیلم دیده بودمش داشت اشک میریخت وصورتش خیس شده بود. دلم میخواست بغلش کنم .از خودم برای اینکه همان اول چوب پشمک را برایش تکان تکان دادم خجالت کشیدم. گریه میکرد عین یک آدم . شکوهش در جنگل را یادآوری میکرد آنجا برای خودش. تمام دنیا برایش سلول انفرادی بود . دیوار به دیوار میمونهای مشنگ .
حالا من که شکوهی ندیده ام در درازای زندگانی ام . برایت از از دلتنگی و حسرت برای آدمها و جاهای ندیده و نبوده زندگی ام گفته بودم ؟
بله فکر کنم گفته بودم . نگفته بودم هم حالش را ندارم بگویم
فردا آجر را توی دستم میگردانم . آجر از وسط پکیده است . گچ های دورو بر آجر را تمیز میکنم . آجر را از دل خاک بیرون کشیده ام . آجر را با فرچه تمیز می کنم . آجر را عین استخوان های پدر مراقبتش میکنم .
امروز اسمس میزنم: الان توی اتاقم بودم و از پنجره به باغچه نگاه کردم اما دیگر پنجره نبود . نه آشپزخانه ، نه هال ، نه سالن ، نه بخاری نفتی ، نه انباری ، نه آبتنی های تابستان ، نه جشنهای تولد زمستان ، نه وان حمام .. هیچی نبود . فقد یک آجر سهم من از آنهمه رویای عالی و مزخرف ِ گذشته ..
دیروز کار من همیشه خدا این است . بروم هفته ای یکبار به خانه کودکی هایم سر بزنم . و توی ماشین برای خانم خانه و دخدر خانه تعریف کنم که اینجا خانه هستی بود ، اینجا خانه سایه .. اینجا خانه آرش بود ... اینجا ما بازی میکردیم و اینجا خانم مصلحتی توپ ما را جر میداد . .. اینجا را میبینی ؟ اینجا یک زنبور را خاک کردیم و چون توی محرم بود برایش دسته عزاداری راه انداختیم . آن هم ساعت سه عصر و همسایه ها را برزخ کردیم . .. اینجا فولان بود ... میبینی ؟ ولی اینها جذابتی برای دختر ندارد اصلن ..پنجشنبه وقتی رفتم سراغ همان چیزهای گذشته دیگر خانه سر جایش نبود . داغان و یتیم یک گوشه افتاده بود ..
خلاء سفیدی مطلق همه جا را فرا گرفته ... از دور صدای آرام و ترسناک بچه ای می آید که بازی میکند ...( سلام مکس پین ) و من آرام آرام توی خانه قدم میزنم ..یکنفر گاهی اوقات می آید کنار گوشم و پچ پچ میکند :. آقا ... آقا.... آقا میدونی ؟ اینطوری بهتر نشد ؟ دیگه چیزی برای دلبستن نمونده اقا...
من قدم میزنم در خانه ..قدم میزنم و قدم میزنم .. آن روح سرگردان گاهی اوقات می آید از توی ابرها بیرون . پسر بچه است .چشامنش سبز است و موهایش لخت . سیزده ساله است . .. پچ پچ میکند. دستم را میگیرد
آقا... آقا ؟ علی آقا؟ ... دستمو بگیر منو ببر از اینجا.. نجاتم بدید آقا..
تب دارم
عمو خسروی شکیبایی یک فیلمی داشتن اواخر عمرشون که یه پدری بودن و بچشون وقت دنیا اومدن میمیره . بعدن ایشون میگن میخوام بچرو ببرم شهر خودم . دهات خودم . اونجا خاکش کنم . بعدن ایشون بچرو میذارن توی یه سطل و توش یخ میذارن و باقی ماجرا..
بسیار هولناک و عالی بود . نه کل فیلم طبعن
یکبار خواب دیدم دخترم را از دست دادم . و همه می آیند که او را از من بگیرند . شیون میکنند و مرا قسم میدهند که دارد روحش اذیت می شود . من ولی مقاوت کردم . یخچال را خالی کردم . قفسه هایش را برداشتم و میوه ها را دور ریختم . دخترم را نشاندم داخل یخچال . و درش را بستم . هر چند ساعت میرفتم و صورتش را میبوسیدم . صورت خنکش را . سر آخر کشیش کلیسایمان آمد و از من خواست رضایت بدهم و یخچال را خالی کنم . وزنش زیاد شده بود . سرد بود . خوابیده بود . یخچال بوی شهرزاد گرفته بود . شاید باید یکچیزی می انداختم روش.
هنوز وقتی دخدر را میبرم توی جایش بخوابانم از کنار یخچال هم رد میشوم . دوست دارم ببرم بگذارمش توی یخچال که همیشه همینطور بماند . که همیشه پیش من باشد . که هیچوقت پیر نشود . تاریخ مصرفش تمام نشود .
هنوز وقتی میبرم بخوابانمش صورتش را نگاه میکنم . فکری میشوم . هنوز گریه مرا از سر میگیرد
نمی دانم جدن ،
همه ی پدرها اینطوری اند یا من یکی داغانم اینهمه عمو خسرو ؟
دوستان زیادی دارم . با یکنفر دیروز آشنا شدم که " تاهوما " است . و دوست قدیمی ای دارم " یاقوت " و دیگری هم فینگلیش است . دوستان من همگی فونت هستند . یکی بُلد ، یکی ایتالیک و دیگری سعی می کند رنگ متمایزی داشته باشد .
دنیای این روزهای من ، دوستان این روزهای من توی یک گوشی جا می شوند . دوستان من طوری نیستند که بتوانی بروی باهاشان ساندویچ ارزان بخوری یا پیاده روی بکنی .همینش فقط مقداری آدم را مایوس میکند . به مقدار تمامی روزهایی که دارد به هیچ سپری میشوند و به پوچ میرسند