X
تبلیغات
کاریکاتوریست درک نشده
شنبه دوم شهریور 1392
مورچه ها براي فتح جايي يك پيش قراول مي فرستند . اگر ديديد يك عدد مورچه دور و بر ميز كارتان،توي كابينت آشپزخانه‌تان يا هرجاي ديگرتان پيدا شد ، طوري رفتار كنيد كه برود به فرمانده‌شان بگويد كه آنجا جاي مناسبي براي اتراق نيست. من چكار ميكنم ؟‌ من ديالوگ برقرار ميكنم و بهش ميگويم اينجا چيزي دستگيرش نمي‌شود و خوراكي ها را از دم دستش دور ميكنم . يا اگر سمج بود فوتش(!) مي‌كنم. او هم مي‌رود و ميگويد كه آنجا بيابان لم يزرع بود با تندبادهاي موسمي و مردماني ترش رو 
كشتن آن مورچه هيچ چيز را حل نميكند. ممكن است فرمانده براي چند و چون و چرايي و پيدا كردن سرباز مفقود الاثرش ، چند نفر ديگر را بفرستد، كه اين مساله را كمي پيچيده ميكند

+ .:ALI TAJADOD:.
یکشنبه بیستم مرداد 1392

1 زماني كه در واحد انيميشن صدا و سيما مشغول به كار بودم . هر بار كه دوزار ده شاهي بودجه تخصيص داده ميشد براي ساخت كاري . اين كار بايد حتمن در مورد امامي ، پيغمبري و يا يك چيز معناداري ساخته مي‌شد. چيزي به عنوان سرگرمي وجود نداشت و ندارد در اين سيستم . شما اين كارهاي ايراني را كه به زعم خودشان معناي دوم و سوم و چهارم دارند را بگذاريد كنار تام و جري ِ سطحي و ببينيد يك كودك يا هر بيننده‌اي كدام را انتخاب ميكند .

2 در كارهاي بزرگ دنيا حرف زدن درباره يك موضوع مهم اينطوري نيست كه بياييد توي بوقش كنند . يك چيزي را ميگويند و مي روند . ديگر مسئوليتي ندارند كه بيننده را شير فهم كنند. پيامبرها هم كارشان اصلن همين بود . يك چيزي را بالاي كوهي ، جايي ميگفتند و ميرفتند پي كارشان. از آن جمعيت مثلن هزار نفري ، دويست نفرشان ميگرفتند حرفش را و دنبالش راه مي افتادند و بقيه هم زندگيشان را ميكردند چون گذشته .

3 كارهاي بزرگ همانطوري كه گفتم اينگونه اند . مثلن ما مدام مي آييم و از معلوليت ميگوييم. كه معلوليت محدوديت نيست و كلي داستان و فيلم و سريال و مستند سرهم مي كنيم  از آدمهايي كه مي توانند مثل بقيه زندگي كنند. اما در كارهاي استاندارد، اصلن اينطوري گل درشت كار نميكنند . تنها و تنها يك فرد معلول را بدون اينكه براي معلوليتش در آن نقش پذيرفته شده باشد در فيلم ميگنجانند و اينگونه نشان ميدهند كه او هم دارد مثل بقيه زندگي ميكند

 4 شما حتمن " در جستجوي نمو را ديده ايد " مي دانستيد نموي كوچك هم يك كودك معلول بود؟ به اينموضوع فقط در يكجاي فيلم  به صورت مستقيم اشاره شد . وقتي پدرش در جواب يك ماهي ديگر گفت : يكي از بالهايش از ديگري كوچكتر است و از وقتي دنيا آمده همينطوري بود ِ. اما ما ميبينيم در ادامه كه اين بچه ي به اصطلاح معلول مادرزاد چه كارها كه نميكند و چه توانايي هايي كه ندارد. و حتا باعث تحول اساسي در پدرش ميشود. اينها را خيلي يواش و لطيف به آدم منتقل ميكنند و به شعور مخاطب هم احترام ميگذارند.

5 مثالهاي ديگري هم هست كه انگار دنبالم كرده باشند براي منتشر كردن اين پست ! از خاطرم رفت


پ.ن: كارتونهاي باب اسفنجي سرشار از همين نوع آموزشهاي زيرپوستي است




+ .:ALI TAJADOD:.
شنبه بیست و دوم تیر 1392
داشتم از كَت و كول مي افتادم توي پارك بازي از بس دخدر را هي بردم روي سرسره و هلش دادم پايين . توي اين گرما.همين كه ميخنديد و ذوق داشت خوشحال بودم . بعدن رفتيم الاكلنگ (؟) بازي و بعدش هم تاب سواري 
اين وسط چيزهايي هم بود كه ديگر بايد بهش عادت ميكرديم كه كرديم . مادرش هنوز به اين نگاهها و اين پچ پچ ها عادت نكرده و هي بمن ميگفت الان نمي‌خواد ، بريم بعدن كه خلوته بياييم ..من هم گفتم برن همشون توي ناحيه تحتاني من كيف كنن بيان بيرون بچم مهمه كه بايد بازي كنه 
بچه هاي همسن و سال دختر مي آمدند و با تعجب نگاه ميكردند. آن اوايل خيلي ناراحت ميشدم اما الان به شوخي گرفتم همه چيز را . سر ِكار ميگذرامشان . مثلن ؟ مثلن بهشان ميگويم اين خانوم جوان خارجي است و اگر اينطوري حرف ميزند زبانش اينطوري است و زبان فارسي را بلد نيست . بعدن يك سري چيزهاي الكي پلكي ميگويم و با دخترك ديالوگ برقرار ميكنم . بچه ها هم يا ميروند پي كار و زندگيشان . يا مي مانند و كم كم با ما صمييمي ميشوند. بچه ها زود هضم ميكنند همه چيز را.
نميدانم الان شمايي كه اين را مي ‌خواني فرزند معلول يا برادر و خواهر و فاميل معلولي داري يا نه . جدا از مشكل فرهنگي جامعه يك طرف داستان هم خودمان هستيم كه بايد كاري بكنيم . نبايد اين بچه ها را محروم كنيم از زندگي اجتماعي عادي و تفريحاتشان . اينها مي فهمند مثل همه بچه ها . خب اين كشور خاكبرسر كه مارا بيچاره كرده است و هيچ امكاناتي برايمان نگذاشته، خودمان ديگر نياييم به افسردگي خودمان و اين فرشته ها دامن بزنيم .ببريمشان بيرون . ببريمشان پارك هوا بخورند بازي كنند. اجازه بدهيم مردم را ببينند. براي مردم هم كم كم همه چيز طبيعي ميشود و روزي ميرسد كه ديگر فكر نمي كنند ما از سياره ديگري آمديم . بدون شك اگر سياره ديگري بود حتمن به آنجا ميرفتيم اما حالا كه اينجا هستيم متاسفانه و به جبر با بقيه زندگي ميكنيم  
همين حالا دست بچه ات را بگير و ببر سينما ، ببر پارك ، ببرش هوا خوري ..اگر هم مردم بــِر و بـــِر نگاهت كردند توي دلت بگو ..... نه، هيچي نگو، ببخششان ، آنها نمي‌فهمند..

+ .:ALI TAJADOD:.
چهارشنبه نوزدهم تیر 1392

گاهي شده در يك روز به هركسي زنگ ميزنم هيچكس گوشي را بر نميدارد. وقتي اين تعداد از يكي دونفر رد ميشود شك برم ميدارد كه چه شده ؟ آيا همه ميخواهند مرا سورپريز كنند ؟ براي چي ميخواهند اينكار را بكنند ؟ تولدم كه تمام شد . نكند بليط بخت آزمايي چيزي برنده شدم . اما من هيچوقت در هيچ قرعه كشي شركت نميكنم - حتا مسابقه كاريكاتور هم به زعم من قرعه كشي است و مدتهاست شركت نكردم - پس چرا اجماع كرده اند ؟ 

نكند چيزي شده ؟ كسي چيزيش شده ؟ همه رفتند سراغ آنكه چيزيش شده ؟ آنكه چيزيش شده كدام يك از آنهايي است كه گوشي را بر نميدارد ؟

هول ميكنم ..

نكند همه مرده اند ؟‌

نكند توي اتوبوس بودند و همه رفتند توي دره ؟ نكند هواپيمايي چيزي سقوط كرده ؟

نكند دنيا ، وقتي كه من خواب بودم بدون خبر قبلي به آخر رسيده است، و حالا آخرين بازمانده نوع بشر هستم . من چقدر تنها هستم .. ار كجا شروع كنم ؟‌ بايد چكار كنم ؟ اول چرخ را اختراع كنم يا آتش را ؟

اسمس مي آيد :" نمايندگي سايپا كد : 4445566.. طرح بازديد رايگان كولر خودرو ... " 


هنوزم هم پس زندگي جريان دارد . هنوز هم كسي هست كه گرمش بشود و خودرو اش نياز به سرويس داشته باشد و گاهي به تابستان ِ‌لعنتي، لعنت بفرستد



+ .:ALI TAJADOD:.
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391
سرش را می اندازد پائین اول . 
بعد به نوک کفشهایش  نگاه میکند. اما نمیبیند .
 بعد با ناخنهایش بازی میکند
بعد دوباره سرش را می آورد بالا و چپ و راست میکند . لبش را کیپ میکند . 
انگار یواش یواش میگوید نه ، نه.. اینطوری نیست ( اما هست )
چشمش را میبندد یکمقدار بیشتر از همیشه. 
آه میکشد .
بعد سرش را بالا و پائین میکند.
 طوری که انگار چیزی را می خواهد تایید کند .
بعدن شروع میشود ...

مرد اینطوری گریه میکند

+ .:ALI TAJADOD:.
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391

شما که مسافرت رفته و روزنامه خونده و دنیا دیده هستی بما بگو . همه جای دنیا ملت سعی میکنن روزای خوبشون رو فراموش کنن و دورش خط بکشن ؟ یا فقط ما اینمدلی ایم ؟ والا ما فکر میکردیم مردم میرن دوا درمون میکنن روزا و چیزای بدشون رو از یاد ببرن .ولی ما همش میگیم ولش کن ، وا بده . بهش فکر نکن . به چی فکر نکنیم ؟ به دوستای خوبمون که نیستن . به جاهای خوب که رفته بودیم باهم ، به قدیما در کل . عکسای مسافرت میبینیم آه میکشیم جای اینکه لبخند بزنیم بگیم ئه یادته ؟ خب یادمونه . چی یادمونه ؟ ما بنجامین باتنیم منتها یه فرقی که داریم اینه که بنجامین باتن پیر دنیا اومده بود و هی جوون و جوونتر میشد . ما پیر دنیا اومدیم هی پیر و  پیرتر میشیم . یجا این وسطا خیلیامون میمیریم ولی حالیمون نیست . گندش که در اومد میکشیم کنار . بدون راهنما . یه گوشه آروم میگیریم و  " بنگر به جاهان چه طرح بر بستم هیچ ِ" نامجو رو گوش میکنیم و به خودمون میخندیم . 



+ .:ALI TAJADOD:.
چهارشنبه نوزدهم مهر 1391
از اول هر صبح حوصلمون سر رفت

آخرین عکس دسته جمعی ام به سالهای دهه هفتاد بر میگردد . سالهایی که چهارتا دوست درست و درمان داشتیم آنهم دلیلش مدرسه و کوچه بود . وگرنه از کجا باید میشناخیتم چهار تا آدم درست و درمان را ؟ پدر و  مادرمان که همیشه ی خدا با همه در حال جدل و قهر و گیس کشی  بودند همین بچه های کوچه مانده بودند که هجرت غیر موجه ی ما به مشهد همانها را هم پراند .

الان می نشینم با حسرت عکس ملت را نگاه میکنم توی شبکه اجتماعی . اینهمه دوستی و رفاقت برایم قابل باور نیست . نمیتوانم قبول کنم و بپذیرم که چرا اینهمه من تنهایم . ازدواج در آن سن و سال به نظرم می تواند یکی از دلایلش باشد ( امیدوارم یکسری مسائل را قاطی نکنی باهمدیگه رابطه زن و شوهری و پدر دختری جای خودش را دارد و این که دارم میگویم یک چیز دیگری است ) 

الان آن انزوای خود خواسته ی سالهای دور . آن " بگذارید تنها بمان " که جای خودش را داده است به " رفتند تنهایم گذاشتند " دارد بابایمان را در می آورد . الان تو دنبال رابطه هایی هستی که دوست داری ایجاد بشود . برای همین دیگر نمی توانی خودت باشی . نمیتوانی پرستیژت را حفظ کنی  . من دلم میخواهد آدم درون گرایی باشم . اما دورو برم آدمهای دوست داشتنی ای هم باشند . الان باید از قالب خودم خارج بشوم .عین حرف زدن با زبان غیر والدت می ماند عین وقتی که داری انگلیسی تمرین میکنی . خودت نیستی . آن لهجه دیگر نیست . شخصیت کلامی نداری . یکی دیگری اصلن. داری فیلم بازی میکنی.  میفهمی که ؟




+ .:ALI TAJADOD:.
شنبه یکم مهر 1391
بارون نمیاد اما خیابونا خیسه



1
 بارها دیده ام آدمها عکسی از فرد معلولی را شر کرده اند که دارد از کوه مثلن بالا میرود یا دونده است یا کلا دارد تلاش میکند . بعدن این آدمهای توی عکس اکثرن خارجکی هستند . بعدن زیرش یا رویش مینویسند که اینو ببین غیرت دارد و اینها .و باید امید را از این یاد بگیری یا این فولان و بیسار چنتا لایک دارد ؟

2 خب واقعیت این است که آدم سالم و ورزشکار و باغیرتش در این کشور امید به زندگی ندارد . با خودش هی فکر میکند چطوری باید روزش را شب بکند ، چه برسد به  آدم معلولش  . وقتی یک پیاده رو ، یک عابر بانک ، یک اتوبوس مخصوص به خودشان ندارند . امید به زندگی جای خودش را دارد .

3 مدرسه ای که دخترم در آن مشغول تحصیل است شهریه اش سالی هشتصد و پنجاه هزار تومان است . هر بار خبر میرسد فولانی و بیساری بچه شان را از مدرسه کشیده اند بیرون . مدرسه دولتی که نمی شود برد - غیر انتفاعی اش بوی شاش میدهد تازه ! دولتی که دیگر چگر گوشه های مردم را عین گوسفند باهاشان برخورد میکنند - بعدن شما این را بیا مقایسه بکن با کشورهای درست و درمان دیگر که تا سن بیست سالگی آموزش و رفاهش مجانی است . آن هم کنار بچه هایی به زعم خودشان عادی

4 خب من از استثناها حرف نمیزنم ، که به قول سارتر : هرکسی فلج مادر زاد بدنیا بیایید اگر قهرمان المپیک نشود ، تنها خودش مسئول است . من از آدمهای عادی دارم الان حرف میزنم که باید شرایط اجتماعی ای مهیا بشود برایشان که رشد شخصی داشته باشند که نهایتن برسیم به اجتماع سالم .

5 یک چیز دیگر هم اینکه این مدال آوری در پارا المپیک به ضرر معلولان این کشور است . نیست ؟ مسئولان ذیربط روی ویرانه های جامعه معلولین با افتخار می ایستند و پرچمشان را هم فرو میکنند توی چشم و چال ملت فهیم . بعدن شما بیا وضعیت مسکن اینها را ببین . وضعیت معاششان را ببین . برو موسسه معلولین را ببین . بهزیستی خر را ببین . ندیدی هم ندیدی خداراشکر بکن که سالمی اصلن و برو به کارت برس. اینهم میشود




+ .:ALI TAJADOD:.
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391
عاشقانه ای کثیف اما مردانه

دوستم داری هنوز ؟

هنوزم به عشقمان وفاداری  ؟ هنوزم نغمه های عاشقانه ام توی گوشت بیز بیز می کند ؟

هنوزم وقتی خواب هستی از گوشه لبت تف میرزد روی بالشت ؟

هنوزم آب دهانت میپرد توی حلقت وقتی خوابی ؟

هنوزم به بمن فکر میکنی ؟

هنوزم وقتی از حمام می آیی غر میزنی که چرا روی صابون مویی بود ؟

هنوز وقتی میخندی جیشت میریزد ؟

هنوزم میروی جاهایی که با من میرفتی و دوست داشتی سر به تنم نباشد که آنجا بردمت ؟

یکبار رفتیم باهم جیگر خوردیم و تو گفتی مردک گوه مرا چرا آوردی جیگرکی و کلی خندیدم . یادت هست ؟ بله من فقد خندیدم . درست میگویی . یادم هست

از وقتی تو رفتی من همش پتو را میکشم سمت خودم . چون تو همش همه پتو را می انداختی روی خودت . یکبار در نبودنت قایم کشیدم پتو را و دستم خورد به بالای تخت و دردم گرفت

وقتی تو رفتی من بالشت را بغل میکردم اما آن بالشت معیار خوبی نبود برای اندازه تو . خیلی گشتم تا تورا شبیه سازی کنم. پتورا چار لا کردم و باز سایز تو نشد . سر آخر مبل دونفره را آوردم توی تخت و بغلش کردم . ..

عزیزم ، دلبرم ، هانی ام

دوستت دارم قد تمام گوسفندهای سر بریده شده عید مبارک قربان .

 قد تمام دودولهای بریده شده از ختنه ..

دوستت دارم قد تمامی کاندومهای مستعمل ِ پشت شمشدادهای پارک لاله ..

 قد تمامی بواسیرهای کونهای رنجدیده ی بی پول 

به قد تمامی فوحشهای خارو مادری خارج شده از دهان تاکسی چی ها بهم

دیدی چطور سرنوشت عین لاستیک دوچرخه ای که روی تاپاله گاو رد شده باشد مرا ، تورا از هم جدا کرد ؟


 دهانش سرویس باد



+ .:ALI TAJADOD:.
یکشنبه نوزدهم شهریور 1391
و گرگ خسته کز تفنگ نترسیده...اما زخمی نلیسیده دارد

دیشب شب بدی بود. اصلن میخواستم پیاده بروم یکجایی دیگر.هرجا غیر از خانه. اینکه آدمهای توی خانه گناهی ندارند من را  تحمل کنند اگه میتوانستم وقتی میرفتم خانه که خواب باشند .

 سخت شده است همه چیز. خیلی زیاد. این تنهایی بدجوری اذیتم میکند .دور از اجتماع و توی قفسی به اسم اینترنت . توی باغ وحش فیس بوک  و دم تکان دادن  برای اینها و لایک به مثابه بادام زمینی یا چس فیل برای میمونی که منم . برای گرگ خسته ای که منم.

 داستان گرگ باغ وحش وکیل آباد را گفته ام برات ؟

 که بی توجه به من و بقیه و ساکت و آرام گوشه قفسش . جای تاریک قفسش . داشت اشک میریخت ؟


 تصور گرگ در من شکسته شد . تا حالا ندیده بودم . اشک حیوان دیده بودم . به خصوص اشک ماهی ها را در تنگ .اما یک گرگ که دوبرابر سگ بود و سیاه ومن فقط توی فیلم دیده بودمش داشت اشک میریخت وصورتش خیس شده بود.  دلم میخواست بغلش کنم .از خودم برای اینکه همان اول چوب پشمک را برایش تکان تکان دادم خجالت کشیدم. گریه میکرد عین یک آدم . شکوهش در جنگل را یادآوری میکرد آنجا برای خودش. تمام دنیا برایش سلول انفرادی بود .  دیوار به دیوار میمونهای مشنگ . 

حالا من که شکوهی ندیده ام در درازای زندگانی ام . برایت از از دلتنگی  و حسرت برای آدمها و جاهای ندیده و نبوده زندگی ام گفته بودم ؟ 

بله فکر کنم گفته بودم . نگفته بودم هم حالش را ندارم بگویم 


+ .:ALI TAJADOD:.